تبليغاتX
سطرهای سفید زندگی

سطرهای سفید زندگی


امروز باران بارید....

امروز شیراز باران بارید...

امروز باران هوا را پاییزی تر کرده بود...

امروز قدم زدن در زیر باران و پیاده رو های زرد رنگ پاییز  لذت دیگری داشت...

 میشد پاییز را بهتر فهمید...

 می شد رهگذر بود و برگ های زرد پاییزی را حس کرد...

 می شد بغض های متراکم ابرههای پاییزی را دید...

امروز آسمان هم بغض داشت...

و بغضش را برای پاییز جا گذاشت...

ابرهای خسیس هم بعد از مدت ها زمین را تر کردند...

امروز همه بغض داشتند...

همه نگران بودند...

شاید نگران نیامدنت بودند...

همه می گریستند...

ابرها...آسمان...زمین...و حتی باران...

و در این میان فقط انسان بود که خوشحال و سر مست می خندید...

و فقط انسان بود که نمی گریست...

و شاید هم فقط انسان بود که منتظر آمدنت نبود...

...

آقا جان امروز باران هم ترانه ی آمدنت را می نواخت...

 

+ نوشته شده در 87/08/09 11 توسط باروون |


 

 

نشسته بودم تو خونه.داشتم به اين زندگي و به كارايي كه تاحالا كردم و به دلخوشي هايي كه حالا بهشون دل خوش كردم فكر مي كردم.

واقعا اين همه دلخوشي داريم ولي كمتر توجهي بهشون ميكنيم.

دريغ از اين كه با اين دلخوشيها مي تونيم بهترين زندگي رو داشته باشيم و خوشبخت ترين باشيم.

همين الان يه كمي به دل خوشي هاتون فكر كنيد.....

همين وبلاگ نويسي و با دوستامون بودن،

جلسات نشريه با دوستام،

روزاي دوشنبه حافظيه،

شبهاي رمضون و خونه مادر بزرگ و پدر بزرگم(همون آقا جون خوبم كه يه مدتي هست

مي خام يه چيزي بهش بگم ولي هنوز نگفتم)

شنبه شب ها در جوار آقاي انجوي و بچه هاي خوب امداد،

جمعه ها صبح ورزشگاه امام علي(ع) و فوتسال با بهترين رفيقاي دنيام كه

هيچ جاي دنيا پيدا پيدا نمي شن،

بابا و مامانم و داداشيم اينا،

دوچرخه خوشگلم،ماشين سواري بدون گواهي نامه تو خيابون ها با

مخلوطي از تيك و سرعت و شوماخر بازي در آوردن،

دفتر روزنامه  و اميدمون به آينده مون به ژرناليست شدن،

و ........

 

اينا واقعا دلخوشي نيست؟؟؟

يه كمي دقت كني ميبيني زندگيت پر از دلخوشيه...ذهنت رو معطوف اين

دلخوشي هات و خوشبختي هات بكني اون موقع محيط اطرافت هم جواب

اين تفكر ذهنت رو ميده و خوشبختي ها برات صف مي كشن و زندگيت پر از

شيريني ميشه...فقط احتياط كن مريض نشياااا

 

 

 

+ نوشته شده در 87/07/07 9 توسط باروون |


 

روزهایم عادیست

انگار دیگه خدا رو فراموش کردم

انگار درس زندگی رو یادم نیست

انگار دیگه زندگی رو دوست ندارم

انگار فردامو فراموش کردم

روزهایم خیلی عادیست

عادی تر از اونی که نباید...

انگار دیگه خودم رو فراموش کردم

روزهایم رو به دنیا فروخته ام

روزهایم اونقدر عادیست که حتی در آن قدمی به فردا نیست

که در آن جز سایه ی نا امیدی چیزی برای فردایم نمی بینم...

خدایا عادی بودن رو دوست ندارم...

من دوست دارم خاص باشم...

خدااااااااااااااااااااااااااا

خودت کمکم کن

+ نوشته شده در 87/03/05 8 توسط باروون |


 

آدم نمي دونه چي به كي بگه...

عجب دنياي عجيبيه هااااااااااااا.

همه چيز به همه چيز ربط داره...و در عين حال هيچ چي به هيچ چي ربطي نداره.

من كه شخصا كف كردم.

اين روزا هم ميگذرن و ما هم بي توجه به اين نكته كه امروز ديگه طلوعي نداره منتظر گذر ثانيه هاييم.

واقعيتش اين روزا درهمم.از همه نظر.درسا ريخته رو سرم.كلاس ...... دارم.و مهمتر از همه بي پول

 شدم رفته ...آخه نه من آدم روي پاي خود واسايي هستم براي پول رو به هيشكي نمي زنم

كلا دانشجو جماعت از ۱۵۹/۶ كيلومتري معلومه چيه ديگه...

ديگه دارم له ميشم...ديگه دارم مچاله ميشم...

همين چند مدت پيش رفتم يه كتاب از درساي تخصصيمو بخرم كه ميگفت ۷۵۰۰.منم

بيخيال كتاب شدم.رفتم درسو حذف كردم.

خب بي خيال ميشيم.

دنيا اين همه قشنگي داره ما گير داديم به....

از زنگي لذذذذذذذت مي بريم....و بي خيال بد بختيامون ميشيم.

تا خدا دوسمون داره ما را چه غميست.......

 

 

+ نوشته شده در 87/02/13 8 توسط باروون |


 

امروز خیلی خسته ام...

خسته تر از همیشه.انگار دیگه دوست ندارم زندگی کنم.

انگار دیگه دوست ندارم زنده باشم.

انگار دنیا برام بی معنی ترین شده.

دیشب برای اولین بار احساس کردم خدا منو دوست نداره.

احساس کردم خدا بهم گفت برو گمشو.برو دیگه نمی خاد بیای پیشم.

آخه مگه من چه کار کردم.هااااااااا...

آره همیشه همین جوری بودم...

پرروی پررو...

همه کار می کنم بعد میگم مگه من چه کار کردم...

دیگه خودم هم از خودم بدم میاد.

خودم هم به خودم میگم برو گمشو دیگه نمی خام ببینمت.

حاالا تنهای تنها شدم...

+ نوشته شده در 87/01/19 8 توسط باروون |


 

به نام مهربانٍ جاویدانٍ آسیب ناپذیر

 

 

 

تیک تاک تیک تاک  تیک تاک............۹.۱۸...۵شنبه...۱ فروردین..... 

 

دوووووووووووووووووووف

 

آغااااااااز ساااااال یکهزاااااااار و سیصد و هشتاد و هفت هجری شمسی....

 

 

 

 

                        سال نو همگی مبارک...

 

 

 

 

سلام سلام سلام.

 

سلام به همه ی دوستای گلتر از گلم.

 

عیدتون بهارتون و زندگیتون مبارک.

 

دوباره لحظه ها گذشتند و این بهار بود که دوباره نو شدنش رو به رخ ما کشید.

 

لحظه ها می گذرند بی آن که منتظر من و تو بمانند.

 

انگار همین دیروز بود که آرزو های سال 86 رو روی کاغذ نوشتیم واقعا

 

ناگهان چه زود دیر می شود...

 

اینجا دیگه آخر خط 86 هست و برای شروع دوباره باید با 87 رفت.

 

دوباره عید اومده ، دوباره بهار اومده،

 

خدایا شکرت که دوباره بهارو دیدیم.

 

هر چه زیبایی توی هفت سین و عید و بهاره تقدیم دوستای خوبم.

 

امروز اولین روز شروع به کار این وبلاگه.

 

 

توجه:

 

قرار بر این هست که من این وبلاگ رو تا روز آخر عمرم بنویسم

 

پس اگه یه موقعی دیدید آپ نمی کنم بدونید که مردم...

+ نوشته شده در 87/01/12 9 توسط باروون |